تبليغاتX
شب نامه
در حاشیه ادبیات
سلام

با عرض معذرت  خدمت دوستانی که نظراتشان چراغ راهم بوده و هست به خاطر پاک شدن پست هاو نظرات .

آدرس وبلاگ به www.haziane-sorkh.blogfa.com تغییر یافت

از دوستان گرامی خواهشمندم که آدرس وبلاگ را در پیوند های وبلاگشان با این نام قرار دهند .که از این پس من با این وبلاگ به روز میشوم. متشکرم         

   به روزم با یک داستان کوتاه به نام گُذر                             وبلاگ جدید

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 1:42  توسط سروش  | 

سلام . پس از مدت ها به کوتاهی دو بیت:

در باغ درخت سیب ٬ من کاج شدم

از مسجد شهر خویش ٬اخراج شدم

 دردانه ی من ٬ نعوذ ُ به لبهایت

یک بوسه به من دادی و حلاج شدم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 11:4  توسط سروش  | 

این متن را تقدیم میکنم به آرش عزیز که زیبا می نویسد و همیشه استاد می ماند .

هيچ گنجشكي جيك نمي زند . درختان باغچه را انگار برق گرفته بود . حتي باد هم نمي وزيد . شايد زمان ايستاده بود آسمان مثل گنداب بود . دوباره تفاله تلخ هفته، عصر جمعه، تلخم مي كرد . دوست نداشتم به حياط بروم . اما پدر صدايم كرد . رفتم توي ايوان نشسته بود .  روي صندلي . گفت:( بشين). اما صندلي ديگري آنجا نبود . فقط يك چهارپايه كوچك . نشستم  . درست مثل كنيزكي جوان كه زير پاي شاه بنشيند . پدر چنگ در ريش  سفيد بلندش كرده بود و حرف مي زد . از همه چيز حرف مي زد . از من كه تاريك شدم . از زندگي كه قشنگ است  . از سايه هايي كه ترس ندارند . از هفته بعد هم گفت كه در خانه روضه داريم . از روضه گفت كه چقدر ثواب دارد . پدر از همه چيز حرف زد . از بهشت گفت و حوريهاي سفيد خوش اندام . از بهشت گفت كه جوي شراب دارد . تنها تصويري كه  مي توانستم توي ذهنم تجسم كنم كافه اي بود كه در يك فيلم خارجي ديده بودم . ذهنم بيشتر ياري نمي كرد .
پدر مي خنديد . چنگ در ريش بلندش . مي خنديد و مي گفت كه من تاريك شدم . اما از گنجشك ها حرف نزد كه در اين تفاله هفته لال مي ميرند .

 از دختري گفت كه بايد عاشقش بشوم . از كاري كه پيدايش مي كنم . از شعري كه بايد بنويسم . از غذايي كه خواهيم خورد .
پدر پراكنده حرف مي زد ، مثل افكار من كه پراكنده بود . نگاهش به روزنامه جلوي پايش افتاد . آن را خوانده بود . انگار چيز جالبي در آن بود . صفحه اش را پيدا كرد و نشانم داد . بعد گفت كه علم چقدر پيشرفت كرده . گفت كه پيشرفت چقدر خوب است ، عكس يك انسان فلزي بود . ‌لاغر و استخواني . يك لحظه فكر كردم چقدر شبيه من است (به تازگي اختراعي جديد به بازار آمده قابل برنامه ريزي است . به هيچ وجه نافرماني نمي كند . ‌به تازگي استفاده جديدي براي اين اختراع پيدا شده . بعضي از افراد آن را به عنوان فرزند خوانده....) حوصله نداشتم متنش را بخوانم . پدر گفت برويم بيرون . رفتيم .


كوچه را برگ هاي خشك پوشانده بود . هيچ گنجشكي جيك نمي زد . قدم مي زديم . اما تا آخر كوچه هيچ حرفي زد و بدل نشد . رفتيم تا به شلوغي  شهر رسيديم . شهر يك ناهنجاري آشكار بود . بوق، بوق ، بوق . اما در اين شلوغي هم هيچ گنجشكي جيك نمي زد . پدر دوباره حرف را شروع كرده بود . از همه چيز مي گفت . از ما كه براي آبرو زنده ايم . از بهشت كه شراب دارد . توي پياده رو راه مي رفتيم . پدر حواسش نبود . پايش را روي پاي پيرزن گدايي كه روي زمين نشسته بود . گدا دادش درآمد كه : ( آهاي ! گوساله پامو له كردي) . پدر برنگشت حتي نگاه هم نكرد . پدر گوساله نبود . مردم گفته بودند چيزي در حد يك قديس است . جلو رفتيم كمتر از صد متر يك صندوق صدقه زرد آنجا بود . پدر صد تومان در آن ريخت . بعد رو كرد به خدا . پدر مطمئن بود خدا قبول مي كند . شايد هم قبول مي كرد  . انگار پول ريخته بود به حساب شخصي خدا . شايد خدا  تنها صدقه هايي را قبول مي كرد،  كه در صندوق صدقه مي ريختيم .
دوباره راه افتاديم . پدر ار بهشت گفت ، از جوي شراب . همينطور راه مي رفتيم . از اول حرفهاي پدر ،‌ من حتي كوچكترين كلمه اي نگفته بودم . تصميم گرفتم چيزي بگويم . هر چه باشد . اما احساس كرد .  نمي توانم  .ساكت ماندم . مثل گنجشك ها . سخنراني پر شكوه پدر هنوز ادامه داشت  . شهر شلوغ بود . مردم به هم تنه مي زدند تا رد شوند . گاهي دعوا مي شد . پاي هم را لگد مي كردند ، تا زودتر  برسند .

 
حادثه ! ... چيزي وحشتناكي به چشمم خورد . مرد جواني كه چند پليس با باطوم به جانش افتاده بودند . حتماً جرم بزرگي مرتكب شده بود . شايد دزد بود . شايد هم قاتل . جلو رفتيم . اذان شده بود . پدر مي گفت برويم . اما من بالاخره اولين حرفم را زدم : (چند لحظه صبر كن) . مردم همه نگاه مي كردند بعضي مي خنديدند .دست در دست زن هايشان رد مي شدند . بعضي در فكر فرو مي رفتند . اما جلو نمي رفتند . پليس قانون بود . قانون زمخت بود . خار داشت . قانون تفنگ داشت . باطوم داشت . از كسي كه كنارم بود پرسيدم . گفت: (مسته) .

 گفتم: ( كسي رو اذيت كرده؟)

 گفت :( نه ). و به تماشا ادامه داد . مرد مست بود . اذان صدايش بلندتر شده بود . پدر عجله داشت . اذان بود . نماز اول وقت ثواب داشت . هيچ كس جلو نمي رفت . پدر مي گفت : ( مسته . نجسه. نگاش نكن ، كافر نجس . )
او كافر بود .  كافر نجس بود .او  نجس بود . اما انسان بود . خون از روي شقيقه اش سر مي خورد . از چانه اش چكيد . اذان داشت تمام مي شد . پدر نمازش دير مي شد . چشمانم پر از اشك بود . پدر مرا نگاه نمي كرد .  اگر مي فهميد كه گريه مي كنم  ، حتماً تنبيه مي شدم . صورتم خيس شده بود . پدر دستم را كشيد . مرد ناله كرد . مقاومت كردم . پدر از بهشت گفته بود . از بهشت كه جوي شراب دارد . خدا خودش گفته بود او نجس است ، خدا خودش گفته بود او كافر است ، حتي حرفهاي خدا هم ديگر قابل هضم نبود .
جلو رفتم . با صلابت يك مرد . دست خودم نبود . انگار رسالتي بود،  كه خدا بر دوشم گذاشته بود . بايد مي رفتم اما اينبايد ، با  بايدهاي پدر فرق داشت .
شب شد . پدر نمازش را خوانده بود . بر گشت . من نبودم . خيابان خلوت بود . گنجشك ها جيك جيك مي كردند . من در زندان بودم . از مرد مست خبر نداشتم . شب بود . اما از عصر جمعه كه بهتر بود . فردا شد . پدر نيامد . شب شد . پدر نيامد . من بودم . تخت بود . و يك مكعب كه داخلش بودم  . گنجشك ها جيك جيك مي كردند .

 فردا شد .از شت ميله ها راهرو را نگاه مي کردم .زندانبان  روزنامه اي را  روي صندلي ميگذاشت ، تا روي آن بنشيند . روزنامه را از او ???? تومان خريدم . قرار شد بيرون که آمدم پولش را بدهم . چه خوب همان روزنامه اي كه پدر سر دبيرش بود . با شوق نگاهش كردم . صفحه ي اول روزنامه تيتردرشتي زده بود كه :( اعدامش كنيد) .
متنش را نخواندم . اما پايين اش نوشته بود : (سر دبير) .
اول گفتم پدر نمي توانست اين كار را كرده باشد . تا صبح روز بعد فكر كردم ، فردا به اين نتيجه رسيدم كه مي توانست . پدر قاطع بود ، مثل قانون . به عقيده اش پاي بند . فهميدم روزنامه را گران نخريده ام . روزنامه درس مهمي به من داده بود . روزنامه گفته بود که عقيده چقدر مهم است .گفته بود که زندان چقدر لذت بخش است . 
ملاقاتي داري . صداي زندانبان . همان پليس بود كه به جان مرد مست افتاده بود . آمده بود حلاليت بخواهد . مي خواست برود مكه . خدا طلبيده بود .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 2:15  توسط سروش  | 

سلام . دوستان مرا ببخشید که پست قبلی را حذف کردم. راستش از اول آن را خیلی عجولانه در وبلاگ قرار دادم. ممنونم از نظرات شما عزیزان. و معذرت می خواهم که نظراتتان پاک شد. امیدوارم نظراتتان همیشه چراغ راهم باشد . خداحافظ...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 20:41  توسط سروش  | 

 امروز یکی از اشعار قدیمیم را برای شما دوستان می نویسم امیدوارم سخت نگیرید و لذت ببرید و درد بکشید

***

ـ در تقاطع فاجعه

   پیاله ها چنان کله به هم می کوبند

      که آب ها

             تا هزار سال نوری آنورتر حرام می شود

        و قدیسان

               چلاق

            حرام زاده می شوند

آی

  و دندان قروچه چنان می کند مادر

        که درد

               از تنگنای بند ناف

در تمام پیشانی نوشت بشریت

          طنین می تند

    ما مرتدیم و پاک

           از مذهبی که چنین پیمانه کرده بود

                 کفاره ی کبیره ترین حماقت تاریخ را

- سیب ها

  روی چرخ های بازارچه

     چنان میگندد

           که کپک ها ترا ریشخند می زنند

و ما

        جرم احمقانه ی یک سیب دزد

پمپ بنزین که نمی رویم

      شیطان

            فریب خورده

                 پشیمان

                       آنگونه گدایی می کند

                  که دلت ریش می شود

                        ریشت ننگ

در تقاطع فاجعه

   پیاله ها چنان کله به هم می کوبند

      که آب ها

             تا هزار سال نوری آنورتر حرام می شود

ما مرتدیم و پاک

       از مذهبی که چنین پیمانه می کند

و ما

    نگاه می کنیم با هم

         شعر می خوانیم با هم

             و از عمق معده هامان می خندیم

                     بی هیچ دلیلی مبهم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 2:34  توسط سروش  | 

خرمهره می بندند چفت گلومان چشم  نخوریم

ما که چشم کسی را نمی خوریم

        با کلاغ ها که

 کل کل نمی کنیم

                   لیلی که لی لی می زند لای دلم

                          نان ندارد هیچ

                              حتی سجاده هم

                                   که چشم می خورد

به خدا پدرم گندم می کارد

          گندم ها اگر چه ترک می خورد و نان

                آسیابان چه شعبده می سازد؟

   گندم ها اگر چه ترک می خورد و نان

 دانه دانه گلوله می شود و

             تق

              تق

                تق...

لیلی که لی لی می زند لای دلم

 باطل می شود

               همپای تعر فه ی عشقم

            و خدا هم رای نمی آورد دیگر

                      لیلی که لی لی میزند لای دلم

                              قهوه نمیخورد

 بختش گشوده شود

 میان راه کح ته فنجان

             لیلی

                 لپش گل نمی اندازد

                     چشمش برق نمی زند

                         که خدا نگاهش کند

لیلی صدا ندارد که دعا کند

  خرمهره می بندند.........

             لیلی نان ندارد هیچ

                  حتی سجاده هم

                       که چشم  می خورد

صد وسی دانه بمب

     اسپند ما می شود و

              دیگر چشم نمی خوریم هیچ 

                      نان هم

                             و لیلی هم دیگر نمی شویم

                           

                      

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 1:4  توسط سروش  | 

چراغ اینجاست

نه آب جوش بیاورید

نه حریر سپید

که خود پاک می آید اگر بگذارید بیاید

چراغتان را نزدیک نیاورید

که تاریک میکند

و باز

مثال این هزار جنین مرده

توی گلویم سقط می شود

می خواهم بزایم

میخواهم مردانه بزایم

و زهدان جمجمه ام را خالی کنم از جنینی

که صد سال است...........

و چون چنار پیر می شود

پیش از اینکه بزایمش

من فرار کرده ام

ار مردمی که بوی خطر میدهند

و میترسند

که جنینم . نوزاده شود

و بر تمام ریایشان بشاشد

و در محکمه ی (سی تی اسکن) بر جنینم

برچسب لب شکری بودن میزنند

من فرار کرده ام

از تمام بیمارستانهایی

که روی دیوارشان

انگشت اشاره ای مماس بر بینی و

هییییییس.........!!.

اینجا تابلوی قرمز ندارد

لال هم که باشی

فریاد می زنی آزادی را

و می شکوفی.

دیگر لازم نیست :چون سایه ات بلند تر است مرد باشی

تمام سایه ات را گم میکنی

و کودک می شوی

وکسی تو را در آغوش خواهد گرفت........................(ادامه دارد)

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 12:50  توسط سروش  |